تبليغاتX
گل مرداب

خرده شیشه های کف قلبم را جمع نمی کنی

تبسمهایم را دورمی ریزی

و چون قبیله ای وحشی تمام ذهنم را محاصره می کنی

شب می شود تو با اشکهایم مخلوط می شوی

و من با غمی آشنا...

 

مرداد۸۷ساعت ۱۰شب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:24  توسط نیلوفر | 

گفته بودم

 پر پروانه شکستن هنر انسان است

واگر از روزنه ی عشق به جهان خیره شوی

دستهای پلیدی را خواهی دید

که به آسانی له کردن یک گل

به خون آغشتست

تو به من پشت نکردی هرگز

تو سلامی گرم

به شیطان نگاهی که پر از وسوسه بود می کردی

واز این واقعه ی زشت..چه مسرور شدی

غافل از آنکه به مرداب دلت چه کسی گفت سلام؟؟!

 

این شعر رو همین امروز در حالی که توی تب می سوختم نوشتم...

چرا بعضی از آدما یادشون می ره چی بودن و چی شدن؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18:14  توسط نیلوفر | 

مچاله می شوم از حسرتی که غم زده است


چقدر حال مرا زندگی به هم زده است


بهانه گیری کابوس هر شبم یعنی


کسی به خلوت دنیای من قدم زده است


و درک کردم از احساس کوچه سر شارم


شبی که حادثه ی قصه از تو دم زده است


کسی مقصر این التهاب بیخود نیست


فضای ذهن من از خلسه های سم زده است


نشسته ام و فقط فکر می کنم که چرا ؟


خدا به صفحه ی تقدیر من قلم زده است


کسی که فال مرا با دروغ معنا کرد


عبور ثانیه ها را چقدر...کم زده است


برای آخر یک اتفاق تکراری


مسیح پای صلیب دلم حرم زده است


بزن خلاص کن این آخرین روانی را


دوباره مثل همیشه

هوای او به سرم زده است

 

تا حالا شده به احمقانه ترین شکل ممکن به یک پوچی مطلق برسی؟

به هرطرف که نگاه می کنم چشمای لعنتی اون جغدی که بالا سرم پر

می زنه و هی می گه تو نباید شاد باشی داره دیوونم می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:6  توسط نیلوفر | 

تو نیستی هف سینم چیدن نداره

می گن عیده ولی دیدن نداره

ببین قلبم شکست اما نترسی

ترقه بازی ترسیدن نداره

یکی خواستش دلو چیزی نگفتم

دل خالی که دزدیدن نداره

تو این دیوونه روبازامتحان کن

ولی عاشق که سنجیدن نداره

می گی شایدکه خوابم رو ببینی

چشای خیس که خوابیدن نداره

می گم چشم تو باشه قبله ی من

می گی چشم که پرستیدن نداره

هوای چشمم امشب ابره ابره

ولیکن نای باریدن نداره

نگات کاش چشمه بود ومال من بود

حالا دریاست نوشیدن نداره

ازت خواستم بپرسم اما دیدم

جواب نه که پرسیدن نداره

چه لبخندی زدی به گریه ی من

عزیزم گریه خندیدن نداره

نتیجه این که ماباید جداشیم

حقیقت تلخه،رنجیدن نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:5  توسط نیلوفر | 

فریاد بی صدای من گم شده توی جاده ها

کی می دونه کجاست الان؟چی از جون دلم می خواد؟

 

عزیزم فرا رسیدن ماه اسفند رو بهت تبریک می گم......

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:36  توسط نیلوفر | 

مضحکانست

تو از من آب می خواهی

و من تورا وسط بیابان بی آب و علفی بر روی بوم نقاشی ترسیم می کنم

تو پابرهنه پا بر روی عقربی گذاشته ای

 که هر نقاشی می تواند درد در چهره ات را از سه بعدی

ذهن مبهم خود نگاه کند

من یک تابلو از انزجارهایم کشیدم

زیرش امضا می زنم:

کسی که به تو قشنگیهارو یاد داد...

((دل نوشته ای دیگر))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:9  توسط نیلوفر | 
چه حسی داری

 وقتی عاشقانه به چشمهای مرموزت خیره می شوم

واشک می ریزم...

تو اشکهای من را می بینی

و هیچ فکری برای مرگ گل مرداب نمی کنی

تمام من در تو خلاصه می شد

اگر عاشقانه های سردرگمت را به من اثبات می کردی

و من را از ترس برای همیشه نداشتنت می رهاندی

آیا تا به حال به احمقانه ترین شکل ممکن چشم به در دوخته ای؟

در حالی که می دانی هیچ آمدنی نیست

و هیچ ما شدنی در انتظارت ننشسته است

ای کاشک دوستت نداشتم...

 

(دل نوشته ای دیگر)

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:22  توسط نیلوفر | 

روبروی مرداب ایستاده بود

 با خودش فکر می کرد چه جوری تو دل سیاه این آب گل به این زیبایی روئیده؟

بهش گفتم هروقت فهمیدی من تو دل سیاه تو چیکار می کنم ِِِ

اونوقت:

می تونی بفهمی نیلوفر چه جوری توی مرداب به دنیا می یاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 16:29  توسط نیلوفر | 

تو که می دانی بگذار همه بدانند

من می توانم از یک بیت غزل

هزاران قطره اشک بچینم

تو که می دانی بگذار همه بدانند

من می توانم در ماه خلاصه شوم

و با خورشید طلوعی دوباره کنم

تو که می دانی بگذار همه بدانند

اگر به چشمهایت خیره نمی شوم

نه اینکه می ترس مبادا در شلوغی

عکسهای عدسی چشمت گم شوم

نه............................................

نمی خواهم طعم گیلاس را از نگاه من مزه کنی...

تو که می دانی

بگذار هم بدانند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 16:40  توسط نیلوفر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست

که اورا در دفتری به سنجاقی مصلوب کردند

پیوندهای روزانه
بوسه های عاشقانه ام بر باد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
آرشیو موضوعی
نوشته های دلم
پیوندها
بوسه های عاشقانه ام بر باد
مرداب زندگی
پسری از نسل مرداب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM